[] [] [] [] [] [] [] [] []

به حضرت عباس...

_ قسم بخور که داری راست میگی !

نمیدونم که چرا یهویی مغزم قفل کرد!

_ چیه ؟! دیدی داری دروغ میگی...؟ اگه حرفت راسته قسم بخور...

_ بگو به حضرت عباس، جات اینجای صف بوده...

کف دستم عرق کرد ، طوریکه انگار ظرف نذری خیس شد...!

تو دلم صد بار خودم و لعنت کردم ، که به خاطر یه ظرف غذای نذری می خواستم زرنگ بازی در بیارم و...

ظرفو دادم به پشت سریمو ، گفتم ببخشید من سیرم...

_ گفت دیدی؟ دیدی که دروغ میگفتی؟

_ بلند بلند گفت : آقام حضرت عباس حرمت داره اسمش ، خوردن غذاشم لیاقت میخواد...

برگشتم تو ماشین ، به خودم بدو بیراه میگفت مو لعنت میکردم خودمو...

شیشه ها غرق بارون و بخار بودن ، برف پاک کن و زدم ، سریع از پارک اومدم بیرون و راه افتادم...

پیش خودم گفتم ؛ کی گفته که غذای نذری شفا میده؟! یه لحضه دوباره تصویرش اومد جلو چشمم و اعصابم بهم ریخت ، زدم بغل ...

(صبح که زنگ زده بودم  خونشون که حالش و بپرسم ، مادرش گوشی و برداشت و گفت که شیمی درمانی ضعیفش کرده و حسابی داره درد میکشه ، میگفت که قبل محرم بهش گفته که چقدر دلش واسه قیمه نذری لک زده...)

سرمو گذاشتم رو فرمون و تو دلم دوباره یاد حرفای اون یارو افتادم ...

کاش همون اول از روی بی اعتقادیم نمیرفتم جلو، زرنگ بازی در نمیاوردم و ، تو صف وایمیستادم...

چشمام خیس شدن ولی نباید اشکم در میومد...

با خودم گفتم میرم از یه رستوران غذا میگیرم و میبرم براش از کجا میخواد بفهمه؟ میگم نذری گرفتم...

یکی زد به شیشه ماشین...! نگاه کردم دیدم یه پیرزنه...!

شیشه رو دادم پایین و با صدای پراز بغض گفتم جانم؟

خیلی صمیمی گفت : کجایی مادر؟ کل جمعیتو گشتم که پیدات کنم ، مگه قرار نبود که واسه رفیقت غذای نذری ببری؟

بیا اینم سهم رفیقت ...

داشت مخم سوت میکشید که از زیر چادرش یه غذای دیگه هم درآورد و گفت اینم سهم خودته و رفت!

از ماشین اومدم پایین و پشتش دویدم و بلند گفتم شماااااا؟؟؟!!!!!

وایساد و گفت راستی یادت باشه " کسی که قسم حضرت عباسش دروغ نمیشه بی اعتقاد نیست" ...

رفت تو جمعیت و ....

چشمام خیس شدن و نتونستم جلوی اشکام و بگیرم ...

نشستم تو ماشین و یه نگاه به ظرف غذای رفیقم انداختم ...

 

جای دست خودم روش بود ، خیس عرق ...

       

سهیل ذوالفقاریه